تبليغاتX
دست نوشته های دوستان

حاکمیت

من از سر در گمی در این دنیا خسته ام

من از تکرار باید و ها و نباید ها خسته ام

خسته از چیزی که باید باشد و نیست

خسته از تکرار ازن صبح و شب و هر روز و هر روز

این روز ها روز های خوبی برای من بود خیلی چیز ها یاد گرفتن . چرا ما به کسی دل می بندیم

چرا کسی رو دوست داریم و صد ها چرای دیگر .

اما از همه زیبا تر جواب یک چرا را گرفتم . چرا کسی ما را دوست ندارد تمام این ها یک دلیل دارد آنهم نداشتن مقدار زیادی .....

بله می دانم شما هم می توانید حدس درستی بزنید . آری امروزه همه به دنبالش هستن ولی کسی نگاهی به دل دیگری نمی اندازد .مثل من که کسی دلم را ندید.


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در یکشنبه 17 آبان1388 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ارزش

ارزش يک خواهر را،
 از کسي بپرس
که آن را ندارد.

To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
 

ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

To  realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.


ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

 To realize
The value of four years:
Ask a graduate.


ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.

 To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.


ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.


ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper..


ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.


ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.


ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.


ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

 
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it  with someone special.

 
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.

To realize the value of a friend:
Lose one.


اين نوشته را به دوستان خود يا هر کسي که برايش آرزوي خوشبختي داريد، ارسال کنيد. صلح، عشق و کاميابي ارزاني همگان باد

.Forward this letter to friends, to whom you wish good luck. Peace, love and prosperity to all


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در شنبه 9 آبان1388 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


احساس

اگر روزي احساس کردي مي خواهي گريه کني منو صدا کن به تو قول نمي دم که تو رو بخندونم اما مي توانم باهات گريه کنم اگر روزي خستگي تو رو وادار به گريز کرد نترس که منو صدا کني قول نمي دم که ازت نخوام که اين کارو نکني اما مي توتم باهات راهي بشم. اگر روزي حوصله گوش کردن به کسي رو نداشتي منو صدا کن قول مي دم که خيلي ساکت باشم اما اگر يه روز صدام کردي جوابي نيومد زود بيا که منو ببيني شايد به تو احتياج داشته باشم تنها به تو


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در جمعه 24 مهر1388 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن

زیبا ترین جمله در جهان جمله دوستت دارم هست

در عین حال دروغ ترین جمله در جهان جمله دوستت دارم هست .

این جمله را هر کسی برای شما به کار می برد به چشمان او نگاه کنید .اگر به چشمان شما نگاه کرد و این حرف را زد می توان این احتمال را داد که دروغ نباشد ولی اگر به چشمان شما نگاه نکرد دروغ است .

کسی که به شما می گوید دوستت دارد . همیشه با یک گزینه بهتر از شما شما را ترک می کند . این رسم زمانه هست .

من تجربه کردم . چه تجربه تلخ و شیرینی هست .

تلخی به خاطر اینکه می فهمید کسی که دوستش دارید به راحتی ترکتان می کند .

شیرین به خاطر اینکه کسی که به راحتی ترکتان می کرد ترکتان کرد .

hp


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در شنبه 18 مهر1388 ساعت 8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دنیا

 دنيا به مثال کوزه اي زرين است اين آب کمي تلخ کمي شيرين است
از دوست جدا شدن چه سخت است اين بازي تلخ سرنوشت است
مرغ شب خوابيد و من از گريه بيدارم هنوز گر چه رفتي از برم مشتاق ديدارم هنوز
شمع سوزان توام اين کونه خاموشم نکن از کنارت ميروم اما فراموشم نکن


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنهایی

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در دوشنبه 13 مهر1388 ساعت 9 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مسافر

چو رخت خويش بر بستم از اين خاك

همه گفتند با ما آشنا بود

وليكن كس ندانست اين مسافر

چه گفت وبا كه گفت واز كجا بود

 

 

بر گرفته از وبلاگ www.abandokht13.blogfa.com


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در یکشنبه 12 مهر1388 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شاید

شاید زمانی برسد که فکر کنید کسی را دوست دارید ولی آن زمان زمانی هست که شما قرار هست برای همیشه تنها بمانید .

شاید زمانی که فکر می کنید از تنهایی بیرون می روید تنها تر شوید .

شاید دلیل این تنهایی خود شما باشید  ولی این را چه کسی به شما گفته است که دلیل تنهایی خودتان هستید .

شاید تنهایی برای شما سود داشته باشد .

شاید تنهایی برای شما ضرر داشته باشد .

هزاران هزار شاید هست که از این قبیل شاید ها هستند.

ولی در آخر شما تنها شده اید .

دلتان خسته و شکسته است ، و دیگر به دنبال فرار از تنهایی نیستید ولی آیا دلیل تنهایی شما هستید ....

من نمی دانم ولی این اتفاق برای من افتاد افرادی که من را میشناسند می گویند دلیل این تنهایی من نیستم بلکه طرز فکر من هست که با اطرافیانم بیش از اندازه متفاوت است

 

 

 

نویسنده : بچه پررو


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در شنبه 11 مهر1388 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداي من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات  شانه های تو کجا بود؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

 گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در شنبه 11 مهر1388 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

  خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.

  به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.

  دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟

  در آواز شب اويز هاي عاشق؟

  در چشمان يک عاشق مضطرب؟

  در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟

  دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.

  و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.

  اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
  بخوانم.

  کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.

  مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
  دنيا نيايند.

  مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

  مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
  هديه نشود.

  دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.

  دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.

  دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.

  دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.

  دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.

  دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

 


 

نوشته شده توسط بچه پر رو در پنجشنبه 7 خرداد1388 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت